آذرباد
در «آذرباد»، مرعشی داستان زنی را روایت میکند که نامش همنام با عنوان رمان است؛ زنی که در حاشیهٔ پاریس، در اردوگاه مهاجران غیرقانونی زندگی میکند. او با تسلطی کمنظیر بر زبان فرانسه، بهعنوان واسطهای میان مهاجران و نهادهای اداری، پزشکی و بیمهای فعالیت دارد. اما این نقش، باری است سنگین: ترجمهٔ درد، استیصال، بیقراری و دلتنگی مردمانی که اغلب چیزی جز زخم و امید با خود نیاوردهاند. آذرباد با پرسشی ساده اما عمیق، ماهیت این بار را به چالش میکشد: «چرا باید مجبور باشد درد را، بیقراری و دلتنگی و استیصال را به زبانی دیگر ترجمه کند؟» تمهای محوری رمان، حول مهاجرت، هویت، زبان و بار مسئولیت شکل میگیرند. آذرباد، در مقام مترجم، نهتنها باید واژهها را انتقال دهد، بلکه بار احساسی و روانی آنها را نیز درک و منتقل کند؛ گویی خود نیز همزمان قربانی و نجاتدهنده است. مرعشی با زبانی شاعرانه، سرشار از جزئیات حسی و توصیفهایی دقیق، فضایی سرد، واقعی و گاه کابوسوار را میآفریند که در آن شخصیتها هر لحظه در تقابل با مرزهایی پنهان یا آشکار قرار میگیرند؛ مرزهایی میان زبانها، فرهنگها و هویتها. سبک نگارش مرعشی همچون آثار پیشینش، مبتنی بر نثری روان و تأثیرگذار است. او با جملات کوتاه، توصیفهای تصویری و گفتوگوهای موجز، موفق میشود جهانی ملموس و باورپذیر خلق کند؛ جهانی که در آن انسانها با تمام زخمها و امیدهایشان حضور دارند.
در نهایت، «آذرباد» نه فقط داستان زنی مهاجر، بلکه بازتابی از وضعیتی جهانی است؛ جایی که زبان، نه فقط وسیلهای برای ارتباط که میدان کشمکشی عاطفی، اخلاقی و سیاسی میشود.