بخون و باور نکن (قصه های تری جونز)
اگر میتوانستید با برداشتن یک قدم به هر کجای دنیا که خواستید بروید، کجا را انتخاب میکردید؟ اگر یک جعبهی شیشهای داشتید که هرچه اراده میکردید به شما میداد، چه چیزی از آن درخواست میکردید؟ آیا تابهحال به آینهای فکر کردهاید که شما را طوری که دیگران میبینند نشان بدهد، نه آنطور که واقعاً هستید؟ آیا تابهحال به این فکر کردهاید که چرا پرندهها صبحبهصبح آواز میخوانند؟
این کتاب را بخوانید و با داستانهایی درمورد این پرسشها همراه شوید، اما توصیه میکنیم که باورشان نکنید!
بخشي از كتاب:
روزي كشاورزي رفته بود مزرعه و داشت گندم درو مي كرد كه يك مرتبه خيال كرد از آن دوردورها صداي گريه مي شنود. به كارش ادامه داد و صداي گريه هم هي بلند و بلندتر شد. كشاورز گندم ها را درو كرد و درو كرد تا وقتي كه فقط يك خوشه گندم ماند.
بعد ديد انگار صداي گريه درست از توي همين خوشه مي آيد. كله اش را برد جلو و وسط خوشه ي گندم يك موجود كوچولو را ديد كه از ساقه ي گندم درست شده بود. اين موجود وسط خوشه نشسته بود و داشت گريه مي كرد.
كشاورز گفت: چه شده؟
موجود كوچولو سرش را بلند كرد و گفت: براي تو كه مهم نيست و باز زد زير گريه.
كشاورز كه مرد مهرباني بود، گفت: به من بگو مشكلت چيست؛ يك وقت ديدي توانستم برايت كاري بكنم.
موجود كوچولو گفت: شما كشاورزها عين خيال تان نيست كه سر ما گندمچه ها چه بلايي مي آيد و...
مناسب براي گروه سني ج.