می ترسی یا می خندی (قصه های تری جونز)
خيلي خيلي وقت پيش، در جاي خيلي دوري در چين، يك روز اژدهايي از وسط كوهستان پروازكنان پايين آمد و روي بام خانه ي يك بازرگان پولدار نشست.
بازرگان و زن و بچه و خدمتكارهايش، كه از ترس زهره ترك شده بودند، از پشت پنجره نگاه كردند. زير پايشان را كه نگاه كردند، ديدند سايه ي بال هاي اژدها روي زمين پهن شده. سرشان را كه بالا آوردند، پنجه هاي بزرگ زرد اژدها را ديدند كه توي سقف بالاي سرشان فرو رفته بود.
زن بازرگان جيغ كشيد: واي حالا چه كار كنيم؟
بازرگان گفت: شايد تا فردا صبح خودش برود. برويم بخوابيم و دعا كنيم.
اهالي خانه با ترس و لرز رفتند توي رختخواب، ولي از شب تا صبح، هيچ كدام شان پلك هم نزدند. همان جور سرجايشان دراز كشيده بودند و به صداي بال هاي چرمي اژدها كه به ديوارهاي پشت تخت شان مي كوبيد و به صداي ساييده شدن شكم فلس دارش به كاشي هاي بام بالاي سرشان، گوش مي كردند و...
آیا تابهحال به این فکر کردهاید که گورکن چطوری راهراه شده است؟ اگر جادهی تندرویی ببینید که با آن خیلی سریع به هر کجا که میخواهید برسید، کجا را انتخاب میکنید؟ اگر یک روز اژدهایی روی بام خانهی شما بخوابد و با هیچ روشی نتوانید او را از آنجا دور کنید، چه میکنید؟
با خواندن داستانهای این مجموعه شاید بترسی درحالیکه باید بخندی؛ شاید هم بخندی درحالیکه باید بترسی!
مناسب براي گروه سني ج