تنگسیر
کتاب تنگسیر: حماسهٔ انتقام و شرافت از صادق چوبک
تنگسیر، رمانی مشهور و ماندگار از صادق چوبک، پدر داستاننویسی واقعگرای افراطی (ناتورالیسم) در ایران است که بهحق در فهرست بهترین رمان های فارسی جای دارد. این اثر، روایتی پرتنش و هیجانانگیز از عدالتخواهی فردی در یک جامعهٔ سنتی و پرفشار است.
داستان در محیط گرم و غبارآلود جنوب ایران، بهویژه در بوشهر و تنگستان، میگذرد و قهرمان آن احمد تنگسیر یا زارمحمد است. زارمحمد که سرمایهٔ اندکش توسط چهار تن از بزرگان محلی به ناحق ربوده شده، تصمیم میگیرد شخصاً عدالت را اجرا کند. این رمان، سفر پرماجرای او در پی انتقامی سخت را به تصویر میکشد و او را به نمادی از مقاومت و شرافت تبدیل میکند.
کتاب تنگسیر با زبان قدرتمند، توصیفات زنده و پرداخت عالی به جزئیات زندگی مردم جنوب، نه تنها یک داستان انتقامی، بلکه یک تحلیل عمیق از ناتوانی قانون در برقراری عدالت است. اگر به دنبال مطالعهٔ یکی از قدرتمندترین آثار واقعگرایانهٔ فارسی هستید که ویژگیهای مکتب رئالیسم را در خود داشتهباشد، خرید کتاب تنگسیر را تجربه کنید.
تنگسیر یکی از مهمترین آثار صادق چوبک(۱۳۷۷-۱۲۹۵)، نویسنده معاصر ایرانی است. این کتاب یکی از آثار واقعگرا با رویکردی اجتماعی انتقادی است و روایتی از ساختار ناعادلانه در مناطق جنوب کشور را روایت میکند. این کتاب دستمایه ساخت فیلمی به همین نام در سال ۱۳۵۲ شد.
در برشی از این کتاب میخوانیم:
هوایِ آبکیِ بندر همچون اسفنج آبستنی هُرْمِ نمناک گرما را چِکه چِکه از تو هوای سوزان ورمیچید و دوزخ شعلهور خورشید تو آسمان غرب یله شده بود و گردی از نم بر چهره داشت. جاده «سنگی»، کشیده و آفتاب تو مغز سرخورده و سفید و مارپیچ از «بوشهر» به «بهمنی» دراز رو زمین خوابیده بود. جاده خالی بود. سبک بود. داغ و خاموش بود. سفیدی آفتاب بیابان با سایه یک پرنده سیاه نمیشد.
«کنار مهنّا» گرد گرفته و سوخته و خاموش با برگهای ریز و تیغهای خنجریاش، برزخ و خشمگین کنار جاده نشسته بود. همه میدانستند که این درخت نظر کرده است و هرکس از پهلوی آن میگذشت، چه روز و چه شب، بسماللهی زیرلب میگفت و آهسته رد میشد. این «کنار» خانه اجنه و پریان بود و خیلی از مردم بوشهر قسم میخوردند که عروسی و عزای پریان را در میان شاخههای آن به چشم دیدهاند.
سایه پهن تبدار «کنار» محمد را به سوی خود کشید و نیزههای سوزنده خورشید را از فرق سر او دور کرد. پیراهنش به تنش چسبیده بود و از زیر ململ نازکی که به تن داشت، موهای زبر پرپشت سیاهش تو عرقِ تنش شناور بود. تو سایه «کنار» که رسید ایستاد و به نیزههای مویین خورشید که از خلال شاخ و برگها تو چشمش فرومیرفت نگاهی کرد و بعد کنده کلفت پرگره آن را ورانداز کرد و گرفت نشست بیخ کندهاش و به آن تکیه زد. یک برگ تکان نمیخورد. سایه خفه سنگین «کنار» رو دلش فشار میآورد.