داستان های دلنشین از مولانا
داستان های دلنشین از مولانا (به همراه داستان هایی از منطقه آناتولی)
در زمان حضرت مولانا، مردی بود که دائماً مرغ او را میدزدیدند. روزی مرد نزد حضرت مولانا رفت و گفت: «میدانم که دزد مرغهای من یکی از همسایگان است. اما نمیدانم کدام یک از آنهاست. لطفاً مرا راهنمایی کنید.»
حضرت مولانا گفت: «برو و به تمام همسایگانت بگو که مولانا فردا همه را به نماز صبح دعوت میکند.»
فردا صبح اهل محل همه به نماز جماعت میروند. بعد از نماز حضرت مولانا شروع به سخنرانی میکند: «برادرانم، دزدی عادت بسیار ناپسندی است. آدمهایی هستند که حتی از همسایهی خود هم مرغ میدزدند و بدتر از این پر مرغ را میکنند و بدون ذرهای خجالت پرهای مرغ دزدی را به کلاه خود میزنند و به مسجد میآیند.»
بعد از شنیدن این جمله یکی از مردها بلافاصله دستش را روی کلاهش کشید و بدین شکل معلوم شد که دزد چه کسی است...