آیا کتاب را خوانده‌اید؟
آیا کتاب را خوانده‌اید؟
می‌خواهم بخوانم
می‌خواهم بخوانم
در حال خواندن
در حال خواندن
خواندم
خواندم
می‌خواهم بخوانم می‌خواهم بخوانم
در حال خواندن در حال خواندن
خواندم خواندم
آیا کتاب را دوست داشتید؟
آیا کتاب را دوست داشتید؟
دوست داشتم
دوست داشتم
دوست نداشتم
دوست نداشتم
دوست داشتم دوست داشتم
دوست نداشتم دوست نداشتم
می‌خواهم بخوانم 0
در حال خواندن 0
خواندم 0
دوست داشتم 0
دوست نداشتم 0

سیمای صادق هدایت

امتیاز محصول:
(هنوز کسی امتیاز نداده است)
ویژگی‌های محصول:
کد کالا:
380337
شابک:
9786222673420
نویسنده:
انتشارات:
موضوع:
داستان نویسان ایرانی قرن 14
زبان:
فارسی
سال انتشار:
1401
جلد:
نرم
قطع:
رقعی
تعداد صفحه:
486
شماره چاپ:
1
طول:
21.5
عرض:
14.5
ارتفاع:
2.8
وزن:
485 گرم
قیمت محصول:
4,250,000 ریال
افزودن به سبد خرید
افزودن
درباره سیمای صادق هدایت:

کتاب ” سـیمای صادق هدایت ” نوشتۀ دکتر احمد مدنی

گزیده ای از متن کتاب:

بخش ۱

تولد و دبستان

1281 تا 1293

تولد و کودکی

هنوز چهار سال تا امضای فرمان مشروطیت به ‏دست مظفرالدین‌شاه قاجار مانده بود که در شب 28 بهمن‌ماه 1281 خورشیدی (17 فوریه 1903) در خانۀ جعفرقلی‏خان نیرالملک در تهران، پسری تندرست و قوی‌بنیه، با موهایی طلایی و چشمانی آبی‌رنگ به‌دنیا آمد. نامش را صادق گذاشتند.

جعفرقلی‏خان نیرالملک، پدر بزرگِ پدری صادق بود. پدر صادق، هدایت‏قلی‏خان هدایت (اعتضادالملک) و مادرش عذرا زیورالملوک هدایت (فرزند حسین‏قلی‏خان، مخبرالدوله دوم) نیز در خانۀ جعفرقلی‏خان نیرالملک زندگی می‏کردند.

پدر و مادر صادق، هر دو از تبار رضاقلی‏خان هدایت، ادیب و شاعر و تذکره‌نویس قرن سیزدهم ایران بودند.

دیگرِ فرزندان هدایت‌قلی‏خان اعتضادالملک عبارت بودند از: عیسی (متولد سال 1273 که هشت سال از صادق بزرگ‏تر بود)، محمود، اخترالملوک (همسر محمدعلی دولتشاهی)، انورالملوک (همسر سپهبد رزم‏آرا)، و اشرف‏الملوک (همسر ابراهیم جلالی) که این یک پس‌آز صادق به ‏دنیا آمد.

اعتضادالملک ابتدا معلم دارالفنون بود و سپس به ‏وزارت معارف منتقل شد. در سال 1306، زمانی که مهدی‌قلی‌خان هدایت (مخبرالسلطنه) به ‏نخست وزیری رسید، اعتضادالملک را به ‏ریاست دفتر خود برگزید. وی در زمان نخست‌وزیری محمدعلی فروغی نیز، در مقام خود باقی ماند. تا آن‌که در سال 1315 بازنشسته شد و در سال 1332 در تهران درگذشت.

* * *

صادق با آن چهرۀ سپید و موهای طلایی و چشمان آبی‌رنگ، کودکی زیبا بود و برادران و خواهرانش همیشه پروانه‏وار دور او جمع می‏شدند. صادق نیز مانند برادران و خواهرانش در دامن دایه‏ بزرگ شد و علاوه‌بر آن‌که مدام در آغوش مادر یا این خواهر و آن برادر بود، در بغل دایه‏اش آرام می‏گرفت.

صـادق عزیزکردۀ خانواده و در همۀ دورۀ کودکی مایۀ سرگرمی اهل خانه بود و حرکات و گفـتار شیرین و دلچسبش همه را سرگرم می‏کرد. گذشته از آن دیدن صـادق با آن مـوهای بور و چشـم‏های رنگی، برای همۀ اطرافیان خوشایند بود و اگر کسی بغلش می‏کرد، دیگر نمی‏خواست وی را بر زمین بگذارد.

صادق در بچگی مدام بلبل‌زبانی می‏کرد. اما هرچه بزرگ‏تر می‏شد، به ‏سکوت راغب‏تر می‏گشت. او دو برادر و دو خواهر بزرگ‏تر از خود داشت و کودکی او، شاید به ‏سبب اختلاف سنّی با برادران و خواهرانش، نسبتاً در تنهایی و سکوت گذشت. صادق کودکی محجوب بود. وقتی کمی بزرگ‏تر شد، هرگاه از او سؤالی می‏کردند، سر را به ‏زیر می‏انداخت و تا گوش‏هایش قرمز می‏شد.

در پنج سالگی و خیلی زودتر از معمول و سن خودش، آرامش و سکونی در حرکاتش دیده می‏شد و رغبت به ‏تنهایی داشت. شیطنت‏های بچگانه نداشت، غالباً در خودش فرو می‏رفت و در خاموشی و بی‏آزاری، به ‏گوشه‏ای می‏رفت و از کودکان دیگر کناره می‏گرفت. گرچه بچۀ آرامی بود، اما گاهی که چیزی او را ناراحت می‏کرد، عصبانی می‏شد، سرش را به ‏دیوار می‏کوبید و به ‏صورت خود چنگ می‏انداخت، به ‏طوری‏که لپ‏هایش خون می‏افتاد.

صـادق

در خانۀ نیرالملک و بعداً در خانۀ اعتضادالملک، گربه و سگ نگه می‏داشتند. گربه‏ها اغلب ماده بودند و وقتی می‏زاییدند مشکلاتی برای اهل خانه ایجاد می‏کردند، اما سگ‏های خانه بیش‌تر مورد توجه اعتضادالملک بودند.

مادر صادق به ‏مرغ و خروس علاقۀ خاصی داشت و همیشه از تعدادی مرغ و خروس در خانه نگهداری می‏کرد که لانۀ مخصوص داشتند. زیور‏الملوک که صادق به او «خانم‏جان» یا «خانجین» می‏گفت، گاهی مدت‏ها به ‏تماشای مرغ‏ها می‏نشست و حتی برای برخی از آنان اسم می‏گذاشت.

به‏این ترتیب صادق از زمانی که چشم به ‏دنیا گشود، در خانه، تحت تربیت و نوعی از فرهنگ واقع شد که به ‏حیوانات توجه و از آن‏ها نگهداری می‏شد و بین اعضای خانه و حیوانات خانگی، رابطه‏ای دوستانه وجود داشت.

وقتی صادق کمی بزرگ‏تر شد و پا به شش‌سالگی گذاشت، ناگهان همۀ حیوانات و پرندگان اهلی خانۀ نیرالملک و حتی پرندگان رهگذر نیز یک حامی کوچک پیدا کردند. دیگر کسی جرئت نداشت مقابل او سر مرغ یا خروسی را ببرد. کسی نمی‏توانست به ‏پرنده‏ها، به ‏گنجشک‏ها و آشیانۀ آنان آسیب برساند. صادق کوچک حیوانات را دوست داشت. هر وقت گوشه‏ای کز می‏کرد و غمگین می‏نشست، شاید به ‏آن دلیل بود که در آن خانۀ بزرگ، احتمالاً کسی به ‏گربه، سگ یا پرنده‏ای آسیب رسانیده، به ‏آن‏ها سنگ پرتاب کرده یا به آشیانۀ آنان دست درازی کرده بود.

* * *

زادگاه صادق، یعنی خانه و باغ نیرالملک، در خیابان لاله‏زار نو قرار داشت و صادق نیز ‏همان‌جا می‏زیست. صادق پنج‌ساله بود که نیرالملک این خانه را به ‏حسن پیرنیا (مؤتمن‏الملک) فروخت.

جعفرقلی‏خان نیرالملک پس‌آز فروش خانه، با پسرانش رضاقلی‏خان و ماژور سلیمان‏قلی‏‏خان هدایت، به ‏خانه‏ای واقع در خیابان خاقانی نقل مکان کرد. اعتضادالملک نیز در همان سال 1286 در جوار خانۀ پدرش نیرالملک، خانۀ شمارۀ 11 را خرید و با خانواده‏اش به ‏منزل جدید آمدند. این دو خانه در کنار هم و در ضلع شمالی خیابان خاقانی قرار داشتند و عرض هر دو، از محل سابق سفارت دانمارک تا خیابان سعدی ادامه داشت.

خیابان خاقانی بعدها خیابان کوشک نامیده شد و در زمان کنونی وجود کافه و چلوکباب کوشک در این خیابان یادگاری از نام پیشین آن است. خیابان خاقانی از خیابان فردوسی آغاز می‏شد و به ‏سمت شرق (با نام کنونی قائدی) ابتدا به ‏خیابان لاله‏زار می‏رسید و سپس از لاله‏زار به ‏ خیابان سعدی منتهی می‏شد که این قسمت امروزه خیابان تقوی نامیده می‌شود. این خیابان در آن روزگار از نقاط مرغوب تهران به ‏شمار می‏آمد و خانۀ غالب بزرگان خاندان هدایت نیز در همان محدوده بود.

هم‌آکنون در قسمتی از ضلع شمالی خیابان تقوی، بین لاله‏زار و سعدی و در محلی بین اقامتگاه سفیر دانمارک و بیمارستان امیراعلم، دیوار و در ورودی خانۀ پدری صادق هدایت را می‏توان دید.

* * *

اینک ببینیم در خانۀ هدایت‏ها در خیابان خاقانی، بر صادق کوچک چه می‏گذشت: روزی صادق همراه برادرش محمود، در همسایگی به ‏خانۀ پدر بزرگشان، جعفرقلی‏خان نیرالملک رفتند که عمویشان، ماژور (سرگرد) سلیمان‏قلی‏خان هدایت ‏نیز همان‏جا زندگی می‏کرد. در یک گوشه از منزل طویله‏ای بود که اسب عربی ماژور در آن نگهداری می‏شد. صادق و محمود نیز به ‏تماشای اسب ‏و حرکاتش ایستادند. به ‏گفتۀ عمو، عیب اسب این بود که هنگام تاخت برداشتن دچار تنگی نفس می‏شد.

آن روز کسانی از دامپزشکی ژاندارمری آمده بودند تا با شکافتن دماغ اسب بهتر بتواند نفس بکشد. دامپزشک تیغ را بر‏داشت و دماغ اسب را شکافت که ناگهان با منظره‏ای دلخراش، خون از دماغ اسب فوران ‏زد. محمود که برای دور کردن صادق از آن محوطه و آن صحنۀ دلخراش می‏خواست دستش را بگیرد، ناگهان متوجه ‏شد که صادق نیست. با نگرانی به ‏دنبالش گشت و چند لحظه بعد صادق را یافت که از فرط تأثر ضعف کرده و توی جوی آب افتاده است.