کاش چیزی نمی ماند جز لحظات شیرین
زنی دخترش را پیش از موعد به دنیا میآورد. بچه بسیار کوچک است، اما از همان ابتدا جای خاص خودش را پیدا میکند. زمان میگذرد و او اینبار شاهد پر کشیدن فرزندانش از آشیانۀ خانوادگی است. شاهد فضایی خالی و تنهایی غریبی که فقط خاطرات را زنده میکند. بار اول باید یاد بگیرد مادری تماموقت شود، بار دوم باید بیاموزد از مادر بودن بازنشسته شود.
داستانِ این کتاب داستانِ لحظاتی است که زندگی را زیر و رو میکند، امواج احساساتی که همهچیز را سر راه خود میروبد، و برخوردهای تأثیرگذاری که سرنوشت آدمی را تغییر میدهد.
ویرژینی گریمالدی، با صداقت بیپایان و طنز سرشار خود، ما را با زندگی آنان آشنا میکند و از ما میخواهد در شادی و غمها، در خاطرات، رویاها و امیدهایشان سهیم شویم. گریمالدی طبق نظرسنجی مجلۀ فیگارو در سال ٢٠١٩ پر مخاطبترین زن رماننویس فرانسه بوده است.
نقدهای این کتاب
ترجمه رمان نویسنده پرمخاطب فرانسه چاپ شد
به گزارش خبرنگار مهر، رمان «کاش چیزی نمیماند جز لحظات شیرین» نوشته ویرژینی گریمالدی بهتازگی با ترجمه فرزانه مهری توسط انتشارات ققنوس منتشر و راهی بازار نشر شده است. اینکتاب دویست و یازدهمینعنوان مجموعه «ادبیات جهان» و صدوهفتادونهمین «رمان»ی است که اینناشر چاپ میکند.
ویرژینی گریمالدی نویسنده فرانسوی متولد سال ۱۹۷۷ است و ۶ رمان و ۲ مجموعه داستان در کارنامه دارد. رمان «کاش چیزی نمیماند جز لحظات شیرین» در سال ۲۰۲۰ منتشر شد. گریمالدی یکسال پیش از انتشار اینکتاب، در نظرسنجی مجله فیگارو، بهعنوان پرمخاطبترین رماننویس فرانسه معرفی شد. داستان اینرمان گریمالدی درباره زنی است که دخترش را زودتر از موعد مقرر به دنیا میآورد.
اینرمان ۸۱ فصل یا بخش کوتاه و یک «حرف آخر» دارد و نوزاد دختری که در ابتدای آن به دنیا میآید، با وجود کوچکی و ضعیفبودنش، جای خود را بین آدمهای دیگر باز میکند. در طول ۸۱ فصل کتاب، مادر و دختر مورد اشاره با نامهای لیلی و الیز، قصه را روایت میکنند.
در قسمتی از اینکتاب میخوانیم:
در همانلحظه، مدیر ساختمان به همراه خواهرزاده خانم دی فرانچسکو از راه میرسد. به ما اطلاع میدهند که فردا آپارتمانش خالی میشود. هفته آینده، بعد از انجام کارهای نوسازی، مادری به همراه دو فرزندش در آنجا ساکن میشوند. خواهرزادهاش میگوید که از سیوپنج سال پیش اینجا زندگی میکرده. پس از مرگ اولین شوهرش با پسر بیستسالهاش به اینجا نقلمکان میکند. سهسال بعد، پسرش در اثر مننژیت فوت میکند. دیگر مثل سابق نمیشود. عاقبت در سن هفتادسالگی دوباره عاشق میشود، اما فقط هفت سال طول میکشد. همسر دومش را نیز از دست میدهد، و همزمان تا حدی عقلش را.
همینطور که از پلهها بالا میروم، افکارم در هم میپیچند.
افرادی را که در چندمتریمان زندگی میکنند نمیشناسیم. هرکس در چهاردیواری خود پنهان شده. من هیچ چیزی از مصیبتهای زندگی خانم دی فرانچسکو نمیدانستم. من فقط همسایه عبوسی را میشناختیم که پس از مرگ همسرش خل شده، از آن زن، آن مادر، چیزی نمیدانستم.