فلسفه درد
برشی از کتاب:
اضطراب بر من غلبه می کند، مرا فرو می پاشاند. می تواند مرا از پا در آورد، انرژی ام را تماماً خالی کند. چه بسا اضطراب به شکل یک جنگ تجربه شود، و اضطراب دشمن من باشد، غریبه ای در بطن خودم که مرا زمین می زند و بی آنکه بتوانم مانعش شوم یا کنترلش کنم از درون خودم بروز می کند. میتوانم سعی کنم وارد نبرد شوم و انرژی ام را صرف گول زدن اضطراب، غلبه کردن بر آن و خنثی کردنش کنم. همچنین می توانم از راههایی که در كمين من نشسته حذر کنم، «احتیاط» به خرج دهم، و از هرگونه تحریک بپرهیزم. اما چنین زندگی ای سراسر قایم باشک است، زندگی ای که در آن همه کارهایم با احتیاط تمام انجام میشود تا مبادا اضطراب بیدار شود و همه چیز را آشفته کند؛ اما این نحوه زندگی کم و بیش همان تن دادن به سلطهٔ اضطراب است. نخستین باری که اضطراب فرارسیدن خویش را اعلام می کند، شرایط طوری است که گویا هیچ شانسی برای دفع حمله اش ندارم. اضطراب بر من چیره است. اما به تدریج وارد شرایطی میشوم که میتوان گفت کاملاً از اضطراب می ترسم، از حضورش و از رنجی که حضور اضطراب بر من تحمیل می کند. بنابراین چه بسا بتوان گفت اضطراب خالص ترین شکل درد روانی است. وقتی تمام من «سراسر اضطراب» است، وقتی اضطراب تمامی من است، وقتی هر چیزی که وجود دارد در بستر اضطراب است و آلوده به آن است، وقتی هیچ چیز خارج از اضطراب نه حس میشود و نه معنادار است، آنگاه است که اضطراب با روان من یکی شده است. وقتی اضطراب با من و با هر آنچه . حس می کنم، احساس می کنم و به ذهنم می رسد، ادغام شده باشد، با من و همه تجربه هایم یکی شده باشد، آنگاه اضطراب دیگر از هستی بدنی من نیز جدا نشدنی است. اضطراب، گشودگی جسمانی-- حسی من به سوی جهان را فلج می کند. حرکاتم را مختل می کند و چه بسا به انجام حرکاتی خاص وا می داردم که احساس می کنم بر من تحمیل شده است…