چرک
دومین کتابِ «فلامک جُنیدی» (1351) یک رمان است.
«چرک» روایتی ا ست از یک زنِ میان سال با دندانی آبسه کرده که
ماجراها و اتفاق های نامتعارفی برایش رقم می خورند. جُنیدی در این رمان این
زن را که معلمی می کند با وجهی از شهر و جامعه روبه رو می کند که
بی رحمانه، مشوش و پُر از غافلگیری است. قهرمانِ تنهای او که چرک امانش را
بریده در فضای یک جامعه ی نامهربان تلاش می کند از هویتِ خودش، از
تنهایی اش و از روحش مراقبت کند. اما سیرِ حوادث جوری دیگر است. تنها ماندن
با پیرزنی که گویا نفس نمی کشد، تحملِ بچه ای که نمی شناسد، نفرت از دختری
شانزده ساله که او را فریب می دهد و انواعِ اتفاق هایی که فراتر از توانِ
اویند روندی رقم می زند که این زن ناچار می شود دنبالِ کشف برود و از
گذشته ای سخن بگوید که چنین او را تنها گذاشته است. چرک یک رمانِ
پُر از داستان های ریز و درشت است که در بافتی واقع گرا، به شدت واقع گرا،
رخ می دهد و خبر از یک زمستانِ سرد می دهد. تا پایانِ رمان که به آرامی
گره ها باز می شوند و زمستان گویا در حالِ آغاز شدن است. آیا این چرک نیشتر
زده خواهد شد؟
غول بی شاخ ودمی شده بود. غروب گذشته بود و هیبت سیاهش روی پنجره سایه
می انداخت. دوسال تمام هر روز قد کشیده بود و دراز شده بود. قبلتر زمین را
برایش آماده می کردند. می خواستند جاگیر شود و پایش روی زمین محکم باشد تا
صاحبانش هم دلشان قرص باشد. بدانند غول عوض آن ها جای پایش روی زمین محکم
است و وقتی ساکنش شدند از اینکه سرشان توی ابرهاست دلشان نلرزد. از همان
روزی که زمین را گودبرداری می کردند تا وقتی اسکلت سرپا شد و سقف ها را
کشیدند هر روز نگاهش می کرد. اوایل می آمد جلوی پنجره تا ببیند چه می کنند
که ان قدر
...